.

.

می دانی! اسفند از آن ماه های شبِ چهارده ست .. از آن هایی که باید دراز کشید روی پشت بام و خیره شد به زیبایی اش .. مثل سوگلی های قاجار .. عطرِ بهار را به تن می زند .. شکوفه های صورتی را کنار گوشش می کارد .. دلبری می کند با گرمیِ هوایش اما در دلش زمستان است .. سوگلی ای که با پا پس می زند و با دست پیش می کشد .. اسفند مثل ماهِ آخرِ یک مادر آبستن است .. مادری که هر ماه صدای گروپ گروپ قلب نوزادش را شنیده و تار تار بدنش را فدای او کرده و حالا بعد از نه ماه انتظار می خواهد در آغوش خود ببلعد شیره ی وجودش را .. مادری که این ماه آخر برایش توفیر دارد با هشت ماهی که گذشت .. که حواسش جمع است .. که دلهره دارد .. که هر لگد بچه اش لبش را خندان می کند .. اسفند برای من همان ماهِ آخر است که باید لحظه به لحظه اش را گاماس گاماس قدم بزنم .. که باید قدرش را بدانم .. که ماه شب چهارده ست و باید نازش را بکشم تا با بهارش تو را هم هدیه کند به من .. که اسپند به دست اینقدر درِ خانه ی اسفند می ایستم تا دود کنم هرچه نفوس بد است .. تا تحویل بگیرمت از این سوگلی !

.

.

منبع : گونه های چال دار |دلشوره‌ ی شیرین
برچسب ها : اسفند ,سوگلی